میگذرانیم....

بعداز یک ماه رسیدم بیام وبنویسم خیلی مشغول ودرگیر شدم درگیر کلاسهای بردیا وخودم ورفت وامد وپخت وپز و...

تو ماه قبل گذری داشتیم به شمال عروسی پسر عموی بردیا بود وفرصت کمی داشتیم فقط بخاطر مهمونهایی که همراهمون بودن ودوست داشتن ماسوله رو ببینن بازم به ماسوله رفتیم وبردیا حسابی شیطونی کرد وبهش خوش گذشت وخیلی خوب خاطرات سال قبل یادش بود وهر جا میرفتیم میگفت مامان یادته اینجا اینکارو کردم واونجا اون کارو منم شگفت زده که عجب حافظه ای داره وخلاصه سفر 4روزه کوتاهی داشتیم که حتی نرسیدیم یه سر بریم دریا ولی خوش گذشت جای همه خالی

پله های ماسوله

                              

بردیا رو کلاس ژیمناستیک میبرم خیلی دوست داره وواقعا اون یک ساعت رو بازی میکنه ولذت میبره ومیخنده وشادی وهیجان منم خوشحالم بخاطر همون 1ساعت شادیش واخر ساعت هم یه برچسب میگیره تا 10تاشه جایزه بگیرهچشمکروز اول یه کم نق ونوق کرد که نمیرم وگریه اما وقتی محیط رو دید خیلی خوشش اومد وحالا هر روز میگه بریم ژیمناستیک

کلاس نقاشیش هم پابرجاست وبا شور وشوق میره ودیگه اینکه پسرم عضو کتابخانه  شده وکارت عضویت گرفته وخودش میره برا خودش کتاب انتخاب میکنه وکلی هم خوشش میاد واحساس بزرگی میکنهلبخند

درادامه استقلال طلبیهاش پسرم مرد شده وخودش میره دستشویی وکاملا مستقل عمل میکنه وبعدش هم میره برا خودش یه برچسب میچسبونه تا از خاله فرشته یه جایزه خوب بگیرهنیشخند

موهاش رو بریدم اصلاح کردیم والان این قیافه ای شده:

 

ابنبات گل پسر

مامان برام اب میاری؟نه خودت برو مامان بزرگ شدی دیگه بردیا:بچه ای که برا مامانش دستمال میاره سفره میاره بچه ای که برا باباش اب میاره پتو میاره حقش نیست یک بارم شما براش اب بیارین؟؟؟؟

باباش میگه پاشم برم بیرون یه دوری بزنم مامانش میگه ای بابا کجا بری؟بردیا:مامان بذار شوهرت بره یه دوری بزنه هوا بخوره اینجا اکسیژن کمه یه هوایی بسرش بخوره منم بتونم برنامه کودک ببینمخنده

ساعت بابایی رو پرتاب کرده وبابا دعواش کرده بردیا:بابایی که بچه اش رو دعوا میکنه فردا که بیدار شد دید بچش مریضه میمیره بعد میفهمه چقدر بابای بدی بودهخنده

به مناسبت شیطونیهای بی اندازه داییش چندبار تذکر میده بهش وبردیا بدش میادو...صبح روز بعد:مامان یه سوال دارم!بله بگو پسرم مامان میگم این دادا ایمان بدنیا اومده که فقط منو دعوا کنه؟خنده

بردیمش ارایشگاه وبرا اینکه سرش رو تکون نده ارایشگر بهش میگه نگاه کن اونجا ما یه موش داریم باید ساکت باشی وتکون نخوری تا بیاد بیرون بردیا هم خیره میشه یه همونجا واسه اینکه خسته نشه وباور کنهارایشگر میگه اوناهاش دیدیش اومد ورفت تو وخلاصه بعد از 2بار یه مرتبه بردیا :ااا دیدمش موشرو اومد از رو پام پرید رفت فکر کرد من مامانشم طفلی رفتش بیرون دیگه وبعدم سرش رو میچرخونهخندهارایشگرابله

هرروز از من یه ابجی میخواد ومنتظر تا شکم مامانش بزرگ شه  نی نی بیاد اونروز میگه مامان ولش کن من ابجی نمیخوام یه داداش بیار برام میگم چرا؟جواب میده یه داداش بیار اگر زدم تو سرش هیچیش نشه محکم باشه دخترا لوسن نمیشه بزنیشونتعجبخنده

علاقه زیادی به دایناسورها وکره زمین واینجور چیزا داره وهمش میخواد دایرت المعارفهایی که براش خریدم رو بخونم وبا اشتیاق گوش میده وبعدم یه سوالهایی میپرسه که نمیتونم بهش جواب بدمابرودیروز میگه مامان چرا زبون بعضی پرنده ها سیاه وبعضیشون مثل ما قرمز ومن؟؟؟؟؟سوال

جنتایی عکس هم ازش میذارم بعد از مدتها

 

 

                                   

ودر اخر بعد از خوندن این پست شهره جون مامان مینوی گلم منم تصمیم گرفتم برا پسرم بنویسم :اینروزها خیلی در مورد داشتن خواهر یا برادر صحبت مبکنه وخیلی مشتاق یکیشون رو داشته باشه مخصوصا اینکه اطرافمون چنتایی مامان که نی نیهاشون تو شکمشون هست داریم وهرروز بیشتر منتظرکه نی نی ما کی میاد  بردیای نازم منم خیلی دلم میخواسته ومیخواد فرزند دیگه ای داشته باشم همین که تو تنها نباشی وهمینکه خودم لذت مادری رو یک باره دیگه بچشم اما کاش همه چیز به همون راحتی گفتن تو وخواستنت از خدا بود خیلی از مسایل نه گفتنیه ونه اینکه قابل درک برای تو شاید اگر شرایط زندگی بصورت دیگه ای رقم میخورد وخورده بود الان 2تا بودین اما روزگار غریبیه

خیلی بهش فکر میکنم واخرش هم یه ضربدر میخوره جلوی این خواسته از طرفی میدونم تک فرزندی چه برای خودت وچه برای ما چقدر بد ونگران کننده هست اما گاهی ما نیستیم که تصمیم میگیریم وشرایط تصمیم گیرنده هستن کاش روزی بزودی برسه که همه جیز روال عادیش رو طی کنه وتوهم بینصیب نمونیبغل

/ 8 نظر / 29 بازدید
خانم کریمی

سلام و روز بخیر.چقدر این پسرت شبیه خودته بانو![لبخند]از چشماش میخونم که اینده درخشانی داره[لبخند]ایشالا که فالی که براش گرفتم درست از اب در بیاد.موفق باشی.

مامان آریا

واقعا از خوندن شیرین زبونیهاش لذت بردم افرین به این هوش و درایت بردیا خیلی خوبه کلاس ژیملاستیک منم دلم می خواد آریا رو ببرم هر چند بعضی ها می گن نبر قد رو می سوزونه ! فکر می کنم این روزها مقوله فرزند دوم دغدغه همه شده یکیش هم من که این دغدغه داره تمام جون و تنم رو مثل خوره می جوه ولی مسئله اینه که ضربدر نمی خوره و هر روز داره پر رنگ تر میشه میل به داشتنش ولی خیلییییییییی موانع زیاد و سخته

فهیمه

ماشاالله به شیرین زبونیاش [ماچ] آفرین که با ذوق و شوق کلاساشو میره ... من ولی یکی دیگه میخوام شدیداااا[خجالت]

شهره مامان مینو

به به چه گل پسر خوش تیپی... هزار تا بوسه برا یروی ماهش و شیرین زبونیاش. امیدوارم که خدا مثل همیشه هوامونو داشته باشه و خیر جلوی پامون بگذاره.

مامان بردیا

سلام.با پست تولد به روزیم.خوشحال میشیم تشریف بیارید[ماچ]

مریم مامن شیرین

سلام مامان بردیا چقد خوب که زود به زود آپ میکنین من خیلی دیر به دیر میام نوشتنم خیلی برام سخته کلی فشار میارم به خودم تا دو خط مینویسم بردیا جون رو ببوسید تابستون هم اگه وقت کردید بیایید رفسنجان ببینیمتون[ماچ]